![]() |
![]() |
|
| آموزشی ،فرهنگي ، ديني ، خبري |
|
مادر کيکا گفت : خدايا هيچ کس مرا دوست ندارد . مي داني که چه قدر سخت است ، اين که کسي ترا دوست نداشته باشد ؟ تو براي دوست داشتن بود که جهان را ساختي . حتي تو هم بدون دوست داشتن …
خداوند هيچ چيز نگفت . مادر کيکا گفت : به پاهايم نگاه کن ! ببين چقدر بد است . چشم ها را آزار مي دهم . دنيا را چتل مي کنم. آدم هايت از من مي ترسند. مرا مي کشند . براي اين که زشتم . زشتي جرم من است... خداوند هيچ چيز نگفت . مادر کيکا گفت : اين دنيا فقط مال مقبول ها و خوشگل هست . مال گل ها و پروانه ها ، مال من نيست . خداوند گفت : چرا ، اين دنيا مال تو هم هست . دوست داشتن يک گل ، دوست داشتن يک پروانه يا قاصدک کار چنداني نيست . اما دوست داشتن يک مادر کيکا ، دوست داشتن " تو " کاري دشوار است . دوست داشتن ، کاري ست آموختني و همه کس ، رنج آموختن را نمي برد . ببخش ، کسي را که تو را دوست ندارد ، زيرا که هنوز اومومن نشده ،بخاطر اين که هنوز دوست داشتن را نياموخته ، او در ابتداي راه است . مومن دوست مي دارد . همه را دوست مي دارد . زيرا همه از من است و من زيبايم ، چشم هاي مومن جز زيبا نمي بيند، در اين دايره ، هر چه که هست ، زيباست . آن که بين آفريده هاي من خط کشيد شيطان بود . شيطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزديک تر بيا و غمگين نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و ديگر هيچ گاه نينديشيد که نازيباست. |
|
+ نوشته شده در روز
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 13:24 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
روي سنگ قبر ديوفانتوس (Diophantos)، رياضي دان يوناني، نوشته: اين جا محل دفن يك رياضي دان است كه سن مرگ او را هم بايد با رياضي حساب كنيد. يك ششم از زندگي او در نوجواني گذشت. يك دوازدهم به آن اضافه شد تا اين كه پشت لبش سبز شد. سن او به سه هفتم كل عمرش رسيده بود كه ازدواج كرد و پنج سال بعد هم پسرش به دنيا آمد. اما آن پسر هنوز به نيمي از عمر پدر نرسيده بود كه فوت كرد و پدر نيز چهار سال پس از مرگ پسر از دنيا رفت. خوب يا بد، به اين مي گويند يك تمرين ذهن ورزي. حفظ كردن شماره تلفن، كلمة عبور، رمزكارت عابر، اسم و رسم اشخاص و هزار و يك چيز ديگر به حافظة قوي احتياج دارد و رسيدن به اين حافظة قوي، تمرين مي خواهد: تمرين هاي ذهن ورزي، يعني تمرين هايي هدفمند براي تقويت و تجديد قواي ذهن و حافظه. عزيز جان براي ديدن ومطالعه ادامه مطلب اينجا را كليك نما |
|
+ نوشته شده در روز
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 13:19 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
v بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم. v قبل از انجام هر كاري درباره آن خوب فكر كنيم. يك لحظه بي دقتي سال ها پشيماني و اندوه را به همراه مي آورد. v در جست و جوي زيبائي موجود در زندگي ، طبيعت و مردم باشيم. v سپاسگزار دارائي هاي مادي خود ، مردم و لحظاتي كه سپري مي شوند ، باشيم. v تمام سعي و تلاش خود را براي بوجود آوردن سرگرمي هاي مفيد به كار گيريم. اين راه بهترين روش براي بوجود آوردن رشته هاي محبت بين ديگران و خودمان است و خاطرات زيبائي را ترسيم مي نمايد. v زماني را به خود اختصاص دهيم و كاري را انجام دهيم كه ار آن لذت مي بريم و هيچ گونه احساس گناهي از انجام دادن آن نداشته باشيم. v ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است. v ديگران را ببخشيم ، زيرا دلخور بودن از ديگران بيشتر خود ما را مي آزارد. v ذهن خودمان را براي ديده هاي جديد آماده كنيم و از سعي و تلاش نترسيم. v در ذهن خود برنامه هايي را تصور كنيم و به سوي چيزي كه مي خواهيم ، حركت كنيم. |
|
+ نوشته شده در روز
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 13:11 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلياِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم به او گفتم: بنشينيد« يوليا واسيلياِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا شرم داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سيروبل به شما بدهم اين طور نيست؟ - چهل روبل. -نه! من يادداشت كردهام، من هميشه به پرستار بچههايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .
عزيز جان براي ديدن ومطالعه ادامه مطلب اينجا را كليك نما |
|
+ نوشته شده در روز
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 13:6 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
خدايا ! به من خودداري عطا كن تا آتش خشمم گلستان بخشش باشد و سينه ام قبرستان خواهش. خدايا كمكم كن آيينه تو باشم نه ديگران ...
|
|
+ نوشته شده در روز
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 12:57 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
جغدي روي كنگرههاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد، رفتن و رد پاي آن را. و آدمهايي را ميديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل ميبندند. جغد اما ميدانست كه سنگها ترك ميخورند، ستونها فرو ميريزند، درها ميشكنند و ديوارها خراب ميشوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابهلاي خاكروبههاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايدارياش ميخواند؛ و فكر ميكرد شايد پردههاي ضخيم دل آدمها، با ا ين آواز كمي بلرزد. روزي كبوتري از آن حوالي رد ميشد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان ميكني. دوستت ندارند. ميگويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.» قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آوازخوان كنگرههاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نميخواني؟ دل آسمانم گرفته است.» جغد گفت:« خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن ميدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشهاي! و آن كه ميبيند و ميانديشد، به هيچ چيز دل نميبندد؛ دل نبستن سختترين و قشنگترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.» جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههاي دنيا ميخواند. و آن كس كه ميفهمد، ميداند آواز او پيغام خداست كه ميگويد: « آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.» |
|
+ نوشته شده در روز
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 12:54 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
در اين اواخر با ستاره اي ديگر ازجهاد ومقاومت و حماسه آشنا شديم و مانند شما انگشت حسرت به دندان گرفتم که « اي کاش پيشتر وبيشتر مي شناختمش» او رزمنده و جهادگري مانند مزاري بزرگ بود مانند کاظمي شهيد ومانند دهها اسطوره جهاد سرزمين ما . همانطوري که حماسه هاي فرامردان خداجوي ما از مرزهاي جغرافيايي مي گذرد وجهاني مي شود وجهانيان با نامشان انس والفت مي گيرند ،«عماد مغنيه »يا حاج رضوان هم چون براي انسانيت تلاش مي کرد، در خاطرات ما جاي گرفت وحک شده است ويادش نقل محافلمان گرديده است . نقطه وصل ديگري که ما حاج رضوان وامثال او از خود مي دانيم در تعاليم والاي اسلام نهفته است که « انما المومنون اخوه» هر چند محصور در جغرافياي مشخص باشيم و دراقصي نقاط دنيا. ما خود را جدا از پيکره بزرگ امت اسلامي نمي دانيم و بزرگان انتفاضه ومقاومت فلسطين وحماسه سازان استشهادي لبنان و پيش تازان اخوان مصر را همانند رهبران خدوم خود دوست داريم . ما در خوشي وغم برادران و خواهران فلسطيني شريک وخود را در کنار آنان احساس مي کنيم .خوب بياد دارم در جنگ 33 روزه اي که حزب الله ظفرمندانه توانست بيني اشغال گران صهيونيست را به خاک بمالد، دراين گوشه از دنيا همه از شادي وشعف درپوست خود نمي گنجيدند وما درليليه دانشگاه کابل جشن گرفتيم و استادهايمان خصوصاً استاد ظاهر داعي در ستايش مردان مقاومت سخنها گفتند وعلما وپارلمان هم در تبريک اين موفقيت بيانات خود را داشتند . حالا هم هجر وفراق وشهادت حاج رضوان برايم سنگين است، گرچه شهادت دستاورد خوبي براي اوست وکمتر از شهادت براي قافله سالاران آزادگي کم و ناچيز است که آنها با شهادت درقهقه مستانه خويش «عند ربهم يرزقون اند»، اما براي ما که با داغ فراق اوييم مصيبتي عميق، ضايعه اي بزرگ مي باشد. او مجاهدي بود که خدارا ناظر برخود ، خود را در محضر الله پاک مي ديد.او مصداق « لاخوف عليهم ولاهم يحزنون» بدون ترس واندوه وحزن شده بود. او وارسته اي بود که از شجره طيبه اخلاق اسلامي ، ميوه ها وثمرات عزت توام با عفت ، شجاعت همراه عدالت ، علم توام با بصيرت وآگاهي را چيده بود. عمادمغنيه همانند صدها مجاهد راستين کشورم که ابتدا در جهاد بانفس پيروز و دست به پستي هاي وزخارف دنيا نيالوده وبراي اعتلاء کلمه الله جل جلاله هدفمند و ازجان و مال وجاه و چوکي گذشتند و مايه گذاشتند بود زيرا همه شان پرورده يک مکتب بنام اسلام بودندو هستند. او مانند مزاري « شهيد وحدت ملي »که درسالگرد ايام عروج مظلومانه اش هستيم ، امير نفس خود بود ، نه اسير نفس. او مرد تلاش وجهاد وخلوص نيت بود که تبلور آن را ما در شهداي عزيزاين وطن به فراواني مشاهده کرديم. اصحاب رسانه ها مي گويند : اوبيست سال در 42 مملکت تحت تعقيب سازمان استخبارات اسرائيل « موساد » بود و رسانه هاي غرب از او به عنوان مرد افسانه اي مقاومت ، شبح دست نيافتني وچريک نمبريک اسلام .... ياد مي کردند و او را عامل مهم در انفجار مانينز ( قرارگاه واستقامت اسرائيلي ها در تلاويو) و... مي دانستند. اينها را که مي شنوم و مي خوانم به خود مي بالم که اگر هاليوود به دروغ صحنه سازي مي کند وفلمهاي تخيلي از ابرمردان آمريکايي درپرده شيشه اي مي سازند، ما شاهد حضور و تجسم عيني نجات گران انسانيت انسان در هجوم بي رحمانه شياطين به کرامت آدمي هستيم اگر چه خود طرح شهادتمنان را در دولتهاي تروريستي خود بريزند و ترومان کنند وتروريست بخوانندمان. از برکت همين مجاهدان دريا دل است که در اين خاک پر شهيد حماسه سوم حوت که هنوز از سالگرد آن فاصله ي نگرفتيم، نقش گرفت وثبت تاريخ شد و باز برکت همين مجاهدات هاست که در آن سوي جغرافياي اسلامي مبارزان انتفاضه شاهد مهاجرت معکوس يهوديان از شهرکهاي يهودي نشين به خارج از فلسطين اشغالي اند، هرچند اسرائيل در گوش بازمانده هاي صهيونيست بخواند که : زنان يهودي ناجيان سرزمين موعودند و زن مومن ! زني است که براي اسرايئل بتواند حدافل هشت اولاد به دنيا آورد. در هرحال صبح ظفر نزديک است وبه يقين شاهد روزي خواهيم بود که عدالت قسط همه شود وظالمان زبونانه تاوان وغرامت تعدي خود را بپردازند زيرا که راه بزرگ مردان ما پر رهرو است و ما پيروي مکتبي هستيم که شهادت دارد و ملتي که شهادت از آموزه هاي اوست ، اسارت ندارد.گرچه دشمنان ما از درک اين اصل عاجزند. |
|
+ نوشته شده در روز
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 16:26 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
در عبور شتابان روزها به فضای غم انگیز اربعین می رسیم، اربعین از آن حادثه دردناک و جگرسوز، مصیبت عظمی انسانیت. سیه می پوشیم، مساجد وتکایا و حسینیه ها را هم سیاه می کنیم، حتی درهر جرعه آب از او یاد می کنیم. او قهرمان عدالتخواهی، رشادت و شهادت. بر سپاهیان شب نفرین می فرستیم که آنها لعنه للعالمین اند. حسین در فرهنگ، از تولد تا مرگ همراه ماست. مادران ما در بدو هبوط به زمین کام مولودشان را با تربت او بر می دارند و دهان را شیرین می کنند و پس از چندی همان تربت خورشید سجاده های ما و شفا و مرهم دردهای ما و سرانجام مزین پیشانی های ما در قبر میگردد. صدای رسایش از افق های دور، زمان را در نوردیده و به گوش های ما میرسد: «علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید» اگر امت گرفتار حاکمی مثل یزید شود باید با اسلام خداحافظی کرد تا دیروز دلخوش و خرسند بودم از این که مثل تمام مردم کشورم در خط مستقیم و صراط نور هستم. صراط الذین انعمت علیهم اما امروز ناراحت و جگرخون امروز می بینم که فقط بازی خود، رسوم بی روح شد. گویا امیری بر ما حاکم شده و باز می گوید: ای مردم من به نماز و روزه شما کار ندارم، حکومت بر شما مقصد اصلی بود که بدان رسیدم... امروز می بینم دخترک جوانی را که در زیر تازیانه های روزگار سن 18 ساله اش 40 ساله می نمایاند و کَلَوشش در گل مانده و نانهای شوگورش در گل افتاده، آری او خواهر توست! آن طفلک که با چپلک پاره و کتابچه پاره تر از آن، سر صنف می آید و گونه هایش از سیلی سرما سرخ شده برادر من است. آن پیرمرد بیمار که پول تداوی مریضیاش را ندارد و ناامیدانه با کوله باری از درد و رنج از شفاخانه بر می گردد، کاکای شماست. دیگران از انرژی هستوی برق می گیرند و امتداد لینهایشان هم شهر ماست ولی هنوز خانه های گلی ما بوی الکین می هد. سرکهای شهر ما، کاه گلی ترمیم شده و واعظان برای ما می خوانند که: لاری الموت الاسعاده و الحیاه مع الظالمین الا بر ما و ما از فهم معنای این عبارت عاجز. زیرا در همین کابلستان پایتخت، چه پروا که دسترخوان اکثریت خالی است اما میز غذاخوری دیگری از هفت قلم غذای رنگین کمتر نباشد. چه اشکالی دارد که برادرزاده برادر شهید من، موتر چند لک دالری برادرزاده دیگری را بشوید تا چند افغانی برای خرید قوت لایموت کمایی کند؟ چه پروایی دارد که اطفال مادر سه نوبت مکتب، حتی جایی برای ایستادن نداشته باشند ودیگری جار بزند که: معارف در خدمت همه است تا به لسان مادری آنها تعلیم دهد؟ فهمیدی که چرا در این اربعین مثل دیروز نیستم. ما همه در کربلای دیگری هستیم که یزیدیان در هیبت دیگری باز همان طور خون اصحاب حسین(ع) را در شیشه می کنند و در پایمال کردن حقوقشان قهقهه مستانه سر می دهند تا دنیایشان آباد شود. بسیار به سادگی از لوحه اطلاعات و فرهنگ حذف می شویم و بر دانشگاه و دانشجویان ما فریاد بر می آورند. آنچه گفته شد مشتی از خروار و اندکی از بسیار مصائب کربلای ماست. ای ستمدیدگان کشورم خفه نشوید، فصل زمستان است و سرما! ادراک خواص منجمد شده و یخ زده است بناءً از درک دردتان عاجز که چه ظلمی به شما و فرهنگ و هویتتان می رود. رهبران، شما را دوست دارند اما درک شان یخ زده و سرما خورده آنها با شما همدردند، بگذارید بهار برسد می فهمید!!! اما می خواهم با این همه فریاد کنم تا صدایم بدون وقت قبلی و بدون هماهنگی از گاردها و هفت خوان ها و سکرتریتها بگذرد و به آنان برسد: کربلا در سینه صد چاک ماست ریشه های نینوا در خاک ماست. |
|
+ نوشته شده در روز
سه شنبه 1386/12/07ساعت 17:33 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
داشتم وبلاگ های دوستانم را می دیدم که به عاصف جان برخوردم
می خواستم شعری از سرودهایش را پست کنم اما این مطلب را از قول این جوان با احساس وطنم کپی می کنم و هم شعری از این برادرم را برایتان تقدیم می کنم امیدوارم که برای همه مفید باشد.
دیگر لزومی ندارد پیش م بمانی عزیزم بگذر که آتش بگیرد این جنگل رو به پایان ققنوس من پر بگیری، روزی، زمانی عزیزم من اتفاقا دو روزی درگیر یک اتفاقم تا صادقانه بگویم، با بی زبانی عزیزم کی می شود جا بگیرد در قریه ی کوچک و سرد وقتی که شهری، جهانی، یک کهکشانی عزیزم ای شعر ناباور من، ای لحظه های سترون من نامه یی ناتمام م، تا تو بخوانی عزیزم عزيز جان براي ديدن ومطالعه ادامه مطلب اينجا را كليك نما |
|
+ نوشته شده در روز
شنبه 1386/12/04ساعت 17:28 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
عبدالرحیم سعیدی راد
|
|
+ نوشته شده در روز
شنبه 1386/12/04ساعت 17:16 توسط برادرتان محمد ظاهرعباسي |
|
|
صفحه نخست ايمل و تماس با من آرشیف |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های قبلي |
|
اسفند 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1384 |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ تخصصی قرآن کریم قرآن وعترت نهج البلاغه آشنایی با نهج البلاغه صحیفه سجادیه موعود گلچین احادیث معصومین مجمع دانشجویی ظهور حزب الله ( عربی) نجوا با سیدحسن نصرالله آموزشhtml |
|
RSS
|